اي عشق ....

اي عشق ....
براي شام آخر مشكلي در كار ما افتاد
مسوزانم كه از داغ شقايق ها خبر دارم

تو در مهماني سوته دلان‎‏ ِ لب فرو بسته چه كردي ؟
تو از سيلاب اشك پاك مظلومان دل خسته چه ديدي ؟

ندانستي كه من تنها و سرگردان ميان كوچه هاي شب چه مي كردم !
نپرسيدي كه آخر خسته از قهر سيه چشمان به دنبال چه مي گشتم ؟

چه حاصل از رها گشتن ، بريدن ، بي خبر بودن
دم رفتن تورا چون سايه با خود همسفر دارم

تو ديوانه ، تو زنجيري اين شهر پراز غصه
نپرسيدي كه من تنها و سرگردان ميان كوچه هاي شب چه مي كردم ؟

ندانستي كه از داغ شقايق ها، چرا در شام آخر قصه مي گفتم ؟
لا لا ،لا ها ... غم بي همزبوني گل عاشق همه شب زخمه بر كار دلم مي زد

بدان اي عشق كه مي لرزد دلم ، اما دگر اشكي براي تو نمي ريزم
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۱

در ميكده هم خداي بيني ! با مرد خدا اگر نشيني

خرسند شديم از اينكه امروز ، رنگي دگر است نه رنگ ديروز
تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتنداز اين نكته هزار نكته بياموز

فرياد زديم كه چرخ گردون ليلا تو نداده اي به مجنون
فرياد بر آمد آنكه خاموش ، كم داد اگر نگيرد افزون

خاموش شديم و در خموشي ،رفتيم سراغ مي فروشي
فرياد زديم دواي ما كو؟ گويند دواست باده نوشي!!!

هشيار مشد مگر كه مدهوش!اين بار گران بگيرم از دوش
آرام كنار گوش ما گفت : اين بار گران تو مفت مفروش

از خود به كجا شويد پنهان ؟ از خود به كجا شوي گريزان؟
بيداري دل چونين مخوابان ، سخت آمده است مبخش آسان

هوشيار شديم از اينكه هستيم ، رفتيم و در ميكده بستيم
با خود به سخن چينين نشستيم! ما باده نخورده ايم و مستيم ؟

مسجد سر راه از آن گذشتيم ، بر روي درش چنين نوشتيم
در ميكده هم خداي بيني ! با مرد خدا اگر نشيني

  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱