چه بسيارند آن مردان که ننگ زندگانی را به پاس نام بخشندند



سلام

می خواستم شعر زير رو به طور کامل در دهه مخرم بنويسم اما فرصت نشد . به قسمت آخرش اکتفا می کنم


کنون شام است
کنون شام غريبان است
نمی سوزد چراغی هيچ
نمی خواند سرودی کس
و در دروازه های شام
نمی گويد به مهمانها درودی کس

ولی فردا

چه فردايی !

به عرش آسمان رخشنده تر خورشيد می تابد
نگهبانان آزادی
رسالت های خود را يک به يک اغاز می کردند
و آن زن اولين کس بود
و آن زن با شرار و شور
پيام رادمردان را بدان نامردمان می گفت
و با هر جمله ای کو بر زبان می راند
گروهی را به سوی راه حق می خواند


پس از آنروز
چه بسيارند ان زنها
که طفلان آشنا کردند بر صبر و شکيبايی
و ما ديدم دنيا را به زيبايی
چه بسيارند آن مردان
که ننگ زندگانی را
بپای نام بخشيدند
و فرزندان آينده
ثمرها از درخت زندگی چيدند   
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱

حافظ و امام حسين



چند وقت پيش داشتم ديوان حافظ را مي خواندم كه به شعر جالبي بر خوردم .

شعري كه به نظرم آمد كه فقط مي تواند در وصف امام حسين (ع ) باشد . به اين دو بيت توجه كنيد :

رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت

و

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

به نظر شما منظور حافظ از رندان تشنه لب كيست ؟ و يا ولي شناساني كه گوي كه ديگر نيستند كيست ؟
منظور از سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت چيست ؟


آيا رندان تشنه لب امام حسين (ع) و يارانشان نيستند و يا ولي شناساني كه گويي نيستند مردم بي وفاي كوفه نيستند

آيا حافظ نظري غير از اين داشته ؟؟؟

زان يار دلنوازم شكريست با شكايت
گر نكته دان عشقي خوش بشنو اين حكايت

بي مزد بودو منت هر خدمتي كه كردم
يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت

رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

چشمت به غمزه مارا خون خوردو مي پسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان اين راه بي نهايت

اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت

اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل پيش است در هدايت

هرچند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوش تر كز مدعي رعايت

عشقت رسد به فرياد ور خود بسان حافظ
قران ز بر بخواني در چارده روايت


  

نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱

 


سلام
این یاداشت رو یکی از دوستان عزیزم برای نوشته دوباره امشب دلم گرفته گذاشبه بود ( البته بر گرفته از یک کتاب ) که در زیر آورده ام


وقتی شکستی و ديدی شکستنی است
وقتی بريدی وديدی بريدنی است
بر عرش تکيه کن بر خويش تکيه کن
وقتی رها شدی ونشد هيچکس رها تنها شدی.غريب
تنهاتر از تمام غريبان روزگار
بر عرش تکيه کن بر خويش تکيه کن
وقتی از موج خيز حادثه.باری دلت گرفت
گويی تو گنگ خوابدیده و عالم تمام کر
تو عاجزی ز گفتن وخلق از شنيدنش
بر عرش تکيه کن.بر خويش تکيه کن.............

  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۱

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت !

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ! سر ها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه ، جز پيش پارا ديد نتواند كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي آزي ،به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي آيدبرون
ابري شود تاريك ، چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كين است پس ديگرچه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك

مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است آي ......
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گو و در بگشا

منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغبون
منم من سنگ تي پا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرينش ، نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بي رنگ بي رنگم
بيا بگشاي در بگشا ، دل تنگم

حريفا ميزبانا
ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست
مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد
فريبت مي دهد در آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان
مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توي مريم روي پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير در ها بسته سرها در گريبان دست ها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلورآگين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهرو ماه
زمستان است
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱