به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...

به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...
به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...
به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...
به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...
به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...
به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...
به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...
به ساقی ای صبا بگو حاجت ما بر آورد...


دارم ميرم مشهد .....   
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸۱

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يك روز پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشاند
و خواب خفتگان آشفته را ؛ آشفته تر سازد
بدينسان بشكند دائم سكوت مرگ بارم را
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۱

حذر از عشق ؟!!!

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم
گل يادتو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش ، فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن !

با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو !؟ هرگز نتوانم ..... نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پرزد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نرميدم .... نگسستم ....
باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق تو ، ندانم ... نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم ........
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم   
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱

آينه

مي بينم صورتمو تو آينه
با لبي خسته مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه از من چي مي خواد
اون به من ، يا من به اون خيره شدم
باورم نميشه هرچي مي بينم
چشامو يه لحظه رو هم مي زارم
با خودم ميگم كه اين صورتكه
ميتونم از صورتم برشدارم
مي كشم دستمو روي صورتم
هرچي بايد بدونم دستم ميگه

ميگه اين توئي نه هيچكس ديگه
جاي پاهاي تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم قصه ها
مونده روي صورتت تا بدوني
حالا امروز چي ازت مونده به جا

آينه ميگه تو هموني كه يروز
مي خواستي خورشيدو با دستت بگيري
ولي امروز شهر شب خونت شده
داري بي صدا تو قلبت مي ميري

ميشكنم آينه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آينه ميشكنه هزار تيكه مي شه
اما باز تو هر تيكش عكس منه
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱

من چه تلخم امروز

امروز شنيدم كه رفته اي
و دلم باز شكست
و تنم باز گريست
و نگاهم پي ياري گم شد
من چه تلخم امروز
زندگي شايد همين باشد ......... !!!؟؟؟
من نمي دونم شما دوستان وقتي اين مطالب رو مي خونين به چي فكر مي كنيد
اما حتما يك روز شما هم مثل من دلتون گرفته
شما هم يك روز تلخ رو پشت سر گذاشتين
شايد الان به ياد اون روز بيوفتين
مي دونين اگه روزاي تلخ نباشن شيريني روزاي شاد اصلا دلچسب نيست
اگه فراغ نباشه وصال بي معني ميشه
اگه عاشق نباشه معشوق بي معني ميشه
اگه ساقي نباشه ساغر بي معني ميشه
و................
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸۱

ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت

ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
در ده قدح كه موسم ناموس ونام رفت

مستم كن آنچنان كه ندانم زبيخودي
در عرصه خيال كه آمد كدام رفت

دل را كه مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بوئي از نسيم مي اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دار السلام رفت

در تاب توبه چند توان سوخوت همچو عود
مي ده كه عمر در سر سوداي خام رفت

ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت
گم كشته اي كه باده نابش به كام رفت
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱

معجزه عشق

وه چه شبهاي سحر سوخته من
خسته ؛ در بسنر بي خوابي خويش
درب پاسخ ويرانه هر خاطره را كز تو در آن
يادگاري به نشان داشته ام كوفته ام
كس نپرسيد ز كوبنده وليك
با صداي تو كه مي پيچد در خاطر من :
” كيست كوبنده در ؟”
هيچ در باز نشد
تا خطوط گم و رويايي رخسار تو را
باز يابم من يك بار دگر
آه ، تنها همه جا از ته تاريك فراموشي كور
سوي من داد آواز
پاسخي كوته و سرد ........ مرد دلبند تو مرد

راست است اين سخنان :
من چنان آينه وار
در نظر گاه تو استادم پاك
كه چو رفتي زبرم
چيزي از ماحصل عشق تو بر جاي نماند
در خيال و نظرم
غير اندوهي در دل
غير نامي به زبان

ليك از اين فاجعه نا باور
با غريوي كه زديدار به نا هنگامت
ريخت در خلوت و خاموشي دهليز فراموشي من
در دل آينه باز
سايه مي گيرد رنگ
در اتاق تاريك شبحي مي كشد از پنجره سر
در اجاق خاموش
شعله اي مي جهد از خاكستر
من در اين بستر بي خوابي راز
نقش رويايي رخسار تو مي جويم باز
با همه چشم تو را مي جويم
با همه شوق تو را مي خواهم
زير لب باز تورا مي خوانم
دايم آهسته به نام

اي مسيحا اينك
مرده اي در دل تابوت تكان مي خورد آرام آرام
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۱

انتظار تلخترين وازه

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فردا هاي من
قاصدك خوش خبرم روزهاست كه نامده
و من در پشت پنجره تنهايي تو را مي خوانم
خواهم ماند تنها در انتظار تو ....
چرا نوشتم در برگ تنهاييم برايت . نمي دانم
روزي خواهي آمد مي دانم
گريان نمي مانم
خندانم براي ورودت اي عشق   
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱

آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است ؟

داره سحر می شه
چندين ساله که متاسفانه شبای قدر معلوم نيست که کی هست
زمانای قديم که علم پيشرفت نکرده بود انقدر مشکل نداشتند که ما با اين همه تکنولوزی داريم
چرا ديدن ماه اينقدر بايد سخت باشه ؟
پس اين رصد حانه ها چيکار می کنند ؟
آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داريدم که اينم مذهب است   
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱

به نام حق نويسم دفترم را که تاحق دفترم زيبا نويسد

دوش من بودم
با اين دل مسکين
آشفته و مبهوت
پرسيد ز درد غم عشقم چه توان کرد ؟
من مست
مدهوش
از جام سحرگاهی
وامانده زپاسخ ، برداشتم از ميز ، يار کهنم حافظ شيراز
نيت زدم از چاره تدبير ، تايار چه گويد چه کنم بادل مسکين
فرمود :
ساقی بيا که هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا می فرستمت   
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱