به نام حق نويسم دفترم را که تاحق دفترم زيبا نويسد

دوش من بودم
با اين دل مسکين
آشفته و مبهوت
پرسيد ز درد غم عشقم چه توان کرد ؟
من مست
مدهوش
از جام سحرگاهی
وامانده زپاسخ ، برداشتم از ميز ، يار کهنم حافظ شيراز
نيت زدم از چاره تدبير ، تايار چه گويد چه کنم بادل مسکين
فرمود :
ساقی بيا که هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا می فرستمت   
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱