در ميكده هم خداي بيني ! با مرد خدا اگر نشيني

خرسند شديم از اينكه امروز ، رنگي دگر است نه رنگ ديروز
تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتنداز اين نكته هزار نكته بياموز

فرياد زديم كه چرخ گردون ليلا تو نداده اي به مجنون
فرياد بر آمد آنكه خاموش ، كم داد اگر نگيرد افزون

خاموش شديم و در خموشي ،رفتيم سراغ مي فروشي
فرياد زديم دواي ما كو؟ گويند دواست باده نوشي!!!

هشيار مشد مگر كه مدهوش!اين بار گران بگيرم از دوش
آرام كنار گوش ما گفت : اين بار گران تو مفت مفروش

از خود به كجا شويد پنهان ؟ از خود به كجا شوي گريزان؟
بيداري دل چونين مخوابان ، سخت آمده است مبخش آسان

هوشيار شديم از اينكه هستيم ، رفتيم و در ميكده بستيم
با خود به سخن چينين نشستيم! ما باده نخورده ايم و مستيم ؟

مسجد سر راه از آن گذشتيم ، بر روي درش چنين نوشتيم
در ميكده هم خداي بيني ! با مرد خدا اگر نشيني

  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱