اي عشق ....

اي عشق ....
براي شام آخر مشكلي در كار ما افتاد
مسوزانم كه از داغ شقايق ها خبر دارم

تو در مهماني سوته دلان‎‏ ِ لب فرو بسته چه كردي ؟
تو از سيلاب اشك پاك مظلومان دل خسته چه ديدي ؟

ندانستي كه من تنها و سرگردان ميان كوچه هاي شب چه مي كردم !
نپرسيدي كه آخر خسته از قهر سيه چشمان به دنبال چه مي گشتم ؟

چه حاصل از رها گشتن ، بريدن ، بي خبر بودن
دم رفتن تورا چون سايه با خود همسفر دارم

تو ديوانه ، تو زنجيري اين شهر پراز غصه
نپرسيدي كه من تنها و سرگردان ميان كوچه هاي شب چه مي كردم ؟

ندانستي كه از داغ شقايق ها، چرا در شام آخر قصه مي گفتم ؟
لا لا ،لا ها ... غم بي همزبوني گل عاشق همه شب زخمه بر كار دلم مي زد

بدان اي عشق كه مي لرزد دلم ، اما دگر اشكي براي تو نمي ريزم
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۱