تربت ليلی


شنيدستم كه مجنون دل افكار
چو شد از مردن ليلي خبر دار

گريبان چاك زد او تا به دامان
به سوي تربت ليلي شتابان

زهرسو ديده عبرت گشاده
بجايي ديد طفلي ايستاده

نشان تربت ليلي از او جست
كه آن طفلك بخنديدو بدو گفت

كه اي مجنو تو را گر عشق بودي
زمن كي اين تمنا مي نمودي !

روان شو در بيابان جستجو كن
زهر خاكي كفي بردارو بو كن

زهر خاكي كه بوي عشق برخاست
يقين دان تربت ليلي همان جاست
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢