معجزه عشق

وه چه شبهاي سحر سوخته من
خسته ؛ در بسنر بي خوابي خويش
درب پاسخ ويرانه هر خاطره را كز تو در آن
يادگاري به نشان داشته ام كوفته ام
كس نپرسيد ز كوبنده وليك
با صداي تو كه مي پيچد در خاطر من :
” كيست كوبنده در ؟”
هيچ در باز نشد
تا خطوط گم و رويايي رخسار تو را
باز يابم من يك بار دگر
آه ، تنها همه جا از ته تاريك فراموشي كور
سوي من داد آواز
پاسخي كوته و سرد ........ مرد دلبند تو مرد

راست است اين سخنان :
من چنان آينه وار
در نظر گاه تو استادم پاك
كه چو رفتي زبرم
چيزي از ماحصل عشق تو بر جاي نماند
در خيال و نظرم
غير اندوهي در دل
غير نامي به زبان

ليك از اين فاجعه نا باور
با غريوي كه زديدار به نا هنگامت
ريخت در خلوت و خاموشي دهليز فراموشي من
در دل آينه باز
سايه مي گيرد رنگ
در اتاق تاريك شبحي مي كشد از پنجره سر
در اجاق خاموش
شعله اي مي جهد از خاكستر
من در اين بستر بي خوابي راز
نقش رويايي رخسار تو مي جويم باز
با همه چشم تو را مي جويم
با همه شوق تو را مي خواهم
زير لب باز تورا مي خوانم
دايم آهسته به نام

اي مسيحا اينك
مرده اي در دل تابوت تكان مي خورد آرام آرام
  
نویسنده : ساقي عاشق ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۱